سالها می گذرد و مرا جز تو کسی نیست...
می دونم که باور نمی کنی از خود گذشتگی من.
سالها می گذرد و مرا جز تو کسی نیست...
می دونم که باور نمی کنی از خود گذشتگی من.
سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم در محفل عاشقان نمی رقصیدیم
*من نمی تونم این جدایی رو تحمل کنم.
گاهی چقدر مکان هایی بطور مدام آزاردهندگی غیرقابل تحمل خود را حفظ می کنند. مترو برای من از آن مکانهاست. وقتی که مجبور شدم به خاطر صرفه جویی در پووووول از پله های متروی هفت تیر پایین برم انگار می خواستم سرمو بکنم توی توالت فرنگی، چقدر عذاب آور بود تحمل محیط مترو. روی یک صندلی زردرنگ نشستم و منتظر ماندم. انتظار بدی بود. صداهای اطرافم اذیتم می کرد اما mp3playerام همراهم نبود، هرچند که اگر بود هم فرقی نمی کرد چون متوجه شدم این اذیت شدن مربوط به صداها نیست، مربوط به تصاویر است و من با چشم ها مشکل داشتم و نه با گوش ها. تصاویری که می دیدم، تصاویری که حتما برای بسیاری کاملا عادی و روزمره بود، برای من بسیار آزاردهنده بودن. انگار نمی تونستم خودمو توو اون محیط تحمل کنم. قضیه فقط مربوط به داشتن خاطراتِ مغزِ استخونی از مترو نبود، مترو یعنی من و هنوز جاهایی که دوست ندارم، مترو یعنی من و آدمهایی که دوستشون ندارم، مترو یعنی من و زمانی که دوست ندارم، مترو یعنی شکست یعنی جاماندن یعنی جدایی، مترو یعنی وِیلون و سرگردون یه جای ناشناس بین شروع و پایان، یعنی این ور و اون ور شدن توی رود جمعیتی که نمی خوای بینشون باشی، مترو یعنی تو که نیستی که ببینی گریه های هرشب من، مترو یعنی....
پ.ن:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من واین خط مُقَرمَط نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده برافتد نه تو مانی نه من
"خیام"
امروز یک ماه شد که منو خوبی از هم دوریم. منو مهربونی. منو خنده های معصومانه. منو بوی چمن تازه. منو صدای بینظیر آب... منو همه رویاهای قشنگ توو دنیا. منو اون.
اگه یکی خبر داره
از گل مهربون من
اگه نگه خیلی خره
از اون خرای توو چمن
آخه دلم تنگه براش
برای اون برق چشاش
هرچی گل نسترنه
فدای اوون رنگ مواش.
هورررررررررررررررررررررررااااااااااااا
آب میشوم در تفاله هایم
وای اگر نجاتم میدادی مانند آن روزها